تبليغاتX
عجب!!!!!!

بسم الله الرحمن الرحیم        

·       و من میان دو پرتگاه زاده شدم . روی باریک ترین راه ممکن،میان دو دره . روی پل،پلی به پهنای یک قدم . پلی به اندازه عبور یک نفر .پلی . صراط !

و من میان دو پرتگاه بزرگ شدم . اولین گریه ، خنده و اولین قدم ! مادرم گفت:«راه بیفت» گیج نگاهش کردم : « روی این لبه ؟»گفت:«ما همه همین جا راه افتادیم » تا آنجا که میدیدم پل بود . تا آنجا که می دیدم به همین باریکی و تا آنجا که میدیدم دره ها دهان گشوده بودند . دست سردم را گرفت «روی همین لبه باید خورد ،خوابید، کار کرد ، عشق، نفرت ، زندگی ...» گفت :« قدم بردار » التماسش کردم :«همراهم بیا ، از روبرو مرا بگیر .» چشمهایش خیس بود :« باید پشت سر بمانم تقدیر تنهایی، جاودانه است » پا برداشتم و ناگهان خودم ماندم، تقدیر جاودانه تنهایی وراه که تا پایان باریک می ماند ... و زندگی میان دو دره آغاز شد .

 

 

·       دره ها در دو سویم انباشته بود . از آدم های بی اندام . مردمانی که در هر سقوط چیزی از دست داده بودند. آدم های بی اندام . بی چشم های که ببینند، بی گوش هایی که بشنوند، بی دستی برای لمس و بی پایی برای رفتن . روی پل ، هر قدم یک انتخاب بود . وقتی خیلی آسان می شد به انباشت دره ها پیوست،هر قدم انتخاب بود. انتخاب دیدن ، شنیدن ،لمس کردن، رفتن. آن پایین، پایین تر از داشتن اینها ، زندگی آسان می گذشت .

 

·       کاش می شد لااقل در جا زد . ایستاد و از هر تصمیمی طفره رفت . وقتی قدم برندارم ، نه ترس لرزیدن هست، نه خطر پا اشتباه گذاشتن. کاش می شد درجا زد . اما روی پلی به پهنای یک قدم ، ایستادن افتادن است .

·       فقط وقتی روی پل می مانی که یک پایت روی آن  باشد و پای دیگرت بالا رفته باشد تا جایی جلوتر فرود بیاید. اگر ایستاده ای و فکر می کنی چه خوب! چه راحت ! چه ثباتی ! « سلام! به دره ما خوش آمدی ! » چون آن بالا همیشه رعشه های خوف هست ، همیشه لرزه های شوق ! آن بالا اسفندوار باید جز بزنی . از شوق از خوف ،از خوف از شوق !

·       و من میان دوپرتگاه راه می رفتم. می ترسیدم کم بیاورم . آآآآآی ی ی کسی شوق برساند شوووووووووق ! تا بهشت تا پایان خیلی مانده صبوری کنم ؟ خط پایان که پایان است، این قدم را بگو چطور بردارم ؟ و آن اتفاق عجیب! اتفاق ایا باید همیشه چیزی باشد که ان بیرون بیفتد ؟ یک سوال که ناگهان وقتی اصلا منتظرش نیستی می روید ، مگر اتفاق نیست ؟ و اتفاق، یک سوال بود و سوال عجیب بود:

 

بهشت آیا جایی برای دیدن است یا خود دیدن ؟ جایی برای شنیدن یا خود شنیدن؟ جایی برای لمس کردن یا خود لمس ؟ و بهشت آیا جایی برای رفتن است یا خود رفتن ؟

 

بهشت ایا بعد از این قدم است یا خود این قدم ؟

می ترسیدم کم بیاورم . می ترسیدم تا پایان راه صبوری نکنم . پا برداشتم و بهشت دیدن دورم حریر بست . جوی شد درخت، سایه، تخت.بهشت شنیدن، آواز خواند و بهشت رفتن! کی دلش می خواست که بماند ؟

... روی پل هر قدم، یک انتخاب بود و پل تا ابدیت ادامه داشت .

فکر کن تو داری جان می کنی آنجا، در ورطه آن انتخاب ها ، در لرزه آن قدم ها؛ شوقت را نفس نفس می زنی ؛ پشیمانی هایت را گریه می کنی . بعد بفهمی بعضی ها دستشان را داده اند به کسی که بلد راه بوده است و کسی خیلی از راه را نرم، رهوار، بی تردید ،بی التهاب بردتشان ،حالت گرفته می شود . نه؟

بی قانونی ! فکر کردی اقلا توی این راه ؟... و عشق اینجا قانون است و عشق مجاز است برای یک شبه رفتن . برای نرم و بی تردید رفتن . فقط می ماند همین که دستی را می گیری بلد راه باشد . فقط می ماند همین دست که یک جوری باید داد دستشان.

 

 

 

 

برگرفته از کتاب خدا خانه دارد تالیف خانم فاطمه شهیدی (کتابهای پرسمان/1)

 

اللهم عجل لولیک الفرج

 

یا علی

 

 

+ نوشته شده در شنبه 25 شهریور1385ساعت 11:33 توسط متعجب |